آرمانآرمان، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره
رادمانرادمان، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

آرمان و رادمان الماس های زندگیم

دست خوردن آرمانی!!!!

سلام قند عسل ....تاج به سر.... گوگولی پسر....قربونه پسر ...فدات بشم....جیگره منی ...عزیز منی چاقالو ماقالو!!!!! اینا یه تیکه از  جملاتیه که وقتی بیدار میشی بهت میگم و توام با اون دهنه خووووشگلت برام میخندی...آرمان دوست دارم برم تو دهنت زندگی کنم واسه خودم....دلم میخواد مماختو گاز بگیرم...نمیدونم چطوری احساساتم رو نسبت به کله گوگولی مگولیت ابراز کنم!!! به قوله این مامان همه چی دونا دوره دهانیت فرا رسیده اونوقت یعنی چی؟؟؟ یعنی این ....   یعنی همچین با فشار و تقلا پستونک رو پرت میکنی اونور تا دستاتو بخوری که نگو!!!! انقدر زور داری نمیشه دستاتو از دهنت بکشم بیرون!!! کلا اعجوبه ای شدی در این زمینه، همینطوری که بغلت کردم ی...
8 ارديبهشت 1393

یه بازیه واقعی

سلام نفس 3 اردیبهشت ساعت 2 نصف شب! آرمان تازه سرحال شده بود باز گذاشته بودمش که یکم پاهاش هوا بخوره تا اومدم از جلوش رد شم لبخند موزیانه ای زد، متوجه داستان شدم، آقا دلش بازی میخواست... قبلا به پیشنهاد دوستان یکی دوبار باهاش دالی موشه بازی کرده بودم اما خیلی میترسید!!! این دفعه دورتر وایسادم و با یه پارچه جلوی صورتمو میپوشوندم و بر میداشتم...نتیجه خیییییلی خوب بود...صدای آرمان خونه رو برداشته بود...چنان ذوقی کرده بود که دیگه جیغ میزد...بچم طفلی دیگه نمیدونست چطوری خوشحالیه خودشو نشون بده...اولین باری بود که از دستش از ته دل میخندیدم...یک ساعت انواع ژانگولر بازیا رو براش درآوردم و اونم قهقهه میزد.. ساعت 3 از خستگی یهو چشاشو بست...
4 ارديبهشت 1393

چهار ماهگی

سلام مامان جان 27 فروردین ساعت 10 بردیمت بهداشت، به خانومه گفتم قد و وزن، بر و بر نگام کرد از این قیافه هاپوییا بود!!! گفت پرونده ندارید! بعد یه آمپول برداشت و زد به پای سمت چپت و دو تا قطره هم ریخت تو دهنت بعدم تو یه دفتر بزرگ اسمتو نوشت و گفت به سلامت....نگم از گریه ات، کل مرکز رو گذاشته بودی رو سرت  همه با نگرانی نگات میکردند...این خانومه بد رو مخی بود. این شد که بعدش تازه بردیمت پیش خانم دکترت که لا اقل وزنت رو بگه...وزنت که کرد 7700 بودی ولی دیگه قدتو نگرفت چون پاهات درد میکرد و نمیشد صافش کنیم...فقط گریه میکردی...خانوم دکتر از گوش و حلق و بینیت گرفته تا شکم و ... همه جاتو معاینه کرد...خداروشکر هیچ مشکلی نداشتی...رشدتم ...
29 فروردين 1393

مسافر کوچولو از راه رسید

سلااااااام 23 فروردین یه کوچولوئه دیگه پا به دنیا گذاشت...مهرزاد جوجو پسر عموی آرمانمه... خیییییییلی سفید و کوچمولوئه...خدا حفظش کنه وقتی نینی و مامانشو دیدم یاد نوزادیه آرمان افتادم....چقدر سخت بوووووووووود خیییییییییلی بد بود...جدای اینکه آدم وقتی بچشو صحیح و سالم میبینه دیگه از خدا هیچی نمیخواد بقیش دیگه افتضاح سخت و وحشتناکه....یعنی یه چی میگم یه چی میشنوید...من اصلا از روزای بعد از زایمانم خاطره خوش ندارم به دلایله امنیتی اینجا نمیتونم بازگو کنم.شاید اگر مطلبم رمز دار باشه بتونم یه درددله 10 صفحه ای بنویسم ولی بی خیال هرچی بیشتر راجع بهش یادم بیاد بیشتر اعصابم خورد میشه...روزای بد باید تو همون روزا بمونند.... تا جائیکه تونستم ...
26 فروردين 1393

اولین غلت...

سلام سلام جوجوئه ماماااااان آرمان جانم این چند وقته انقدر از خودت سر و صدا درمیاری که نگو....همش عه عه عه عهههههههه میکنی انگار میخوای حرف بزنی وقتی قربون صدقت میرم میخندی و شروع میکنی به درآوردن صداهای مختلف، منم برای اینکه ادامه بدی و بفهمی داری با حرف زدنت رو من تاثیر میذاری کلی ادا اصول برات درمیارم که یعنی داریم باهم حرف میزنیم....خخخخخ. یعنی رسما روانی شدم رفت پی کارش.... 4 روز پیش یعنی 20 فروردین خودتو تکون دادی و اومدی رو پهلو الان بود از ذوق سکته کنم! نمیدونی چجوری پریدم که دوربینو بیارم ازت عکس بگیرم...   البته این حرکت به شروطها اتفاق افتاد     قضیه از این قرار بود که : ...
26 فروردين 1393

اولین مسافرت

سلااااااااااااام بر تو نینی جان   تعریفیای من تو این چند وقته بر این قرار است: 9 فروردین بود که نینی برای اولین بار رفت پیک نیک... رفتیم فشم، یه روز سرد که دائما بادای شدید میومد و آرمانم مجبور بود تو ماشین بمونه!  عوض کردن پوشک و شیر دادن و آروق گرفتن توی ماشین خیلی سخت بود. به عبارتی بچه داری در شرایط سخت رو امتحان کردم!  ولی چیزی که بود آرمان جونی تا تونست خوابید و زیاد اذیتم نکرد.... 11 فروردین ساعت 5 بود که از تهران راه افتادیم به سمت اصفهان (اولین مسافرت پسملک)   تو جاده مثلا قرار بود با ماشین بابا اینا پشت سر هم بریم که مثلا چون نینی همراهمونه تنها نباشیم...خدا بابای من رو خیر بد...
19 فروردين 1393

آرمان شبیه کیه؟

سلوم من در پی اثبات اینکه آرمان فقط به باباش نرفته و شبیه منم هست این عکسارو مقایسه کردم... مامان 5 ماهه پسمل 3 ماهه!!!! تفاوتا خیلی کمه....بعلهههههه....مامانی سفیدتره فقط...چونه و ابروی پسرک به باباش رفته و بقیش به خود اینجانب....  حتی کچلیامونم شبیه همه  (من چون دو ماه بزرگترم یکم موهام درومده!)     ...
5 فروردين 1393