آرمانآرمان، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره
رادمانرادمان، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

آرمان و رادمان الماس های زندگیم

10 ماهگیه آرمانه فنچ با یه هفته تاخیر اونم نصفه نیمه از راه رسید!!

  سلااااااااام بالاخره من تونستم بشینم پای سیستم و کلی عکس آوردم براتووووون.... ( این نوشته های مشکی واسه دو قرن قبله، الان باید بگم زکی! نمیتونی عکس بذاری... یذره از بالاخره بیشتر و یک هفته است دارم تلاش میکنم و آخرم نصفه نیمه میفرستم واسه پخش.....خخخ.....) بی مقدمه بریم سر اصل قضیه.... پسرک رو بردیم دکتر و وزنش 11200 شده بود با قد 74 که دکتر گفت اگر روند اضافه وزنش همینطور صعودی بره جلو ماهه دیگه واسش آزمایش مینویسم....منم که جدا چشم ترسید غذای آرمان رو نرمال کردم و بشقاب غذاشو تقریبا نصف کردم....جالب اینجاست که آرمان هیچ اعتراضی به غذای کم شدش نمیکنه و اتفاقا شکم گردالیشم جمعتر شده.... حالا از خلقیات ...
3 آبان 1393

ببخشید

اصلا عذاب وجدان دارم که آپ نکردم این چند وقته...همش تو برو بیاییم خونه نمیمونیم که بتونم وقت بذارم. همش تو فکر وبلاگم حس تعهد دارم بد رقم واسه 10 ماهگی یه پست پرو پیمون درست میکنم انشالله ...
20 مهر 1393

ماااامممما

سابولیک امروز آرمان جیگر خیلی واضح و با تشدید گفت مامممما من و بابایی اول به هم خیره شدیم و بعدم کلی جیغ زدیم با این احتساب تا الان دد...بابا....ماما رو میگی...البته کلماته دیگه ای هم داری که هنوز رمز گشایی نشدند... اینم عکسای جدید.....     دست دستی میکنه نینیم       دیروزم مهمون داشتیم و دوستام اومدند خونمون که معصومه جون یه نینی داره که از ارمان 2 ماه کوچیکتره...البته آرمان تو دو ماهگیش هم هیکله این نینی فسقلی بود...فیل و فنجونی بودند واسه خودشون...آرمان همش واسشون نانای کردو خیلی خوشحال بود که دورش شلوغه... الهی بگردم بچم همش تنهائه ولی خیلی مهمون دوسته و خیل...
2 مهر 1393

9 ماهگی آرمان پسر

                                                     این قافله عمر عجب میگذرد........................ پسرکم 9 ماهش تموم شد.... الهی مامان فداش، داره نزدیکه یکسال میشه ... ای خدا شکرت بخاطر دادنه این فرشته این هفته رفتیم اصفهان برای عروسیه دایی.... آرمان پسر تو ماشین خیلی اذیت کرد و حسابی خسته شد... یجورایی جد و آبادمو آورد جلو چشمم        ...
28 شهريور 1393

وروجک بازیای آرمان جونی

سلام آرمان گلی     این عکسه پسرمه که دیگه کاملا شیشه ای شده.....   حال و احوال؟چه خبرا؟ هیچ خبره خاصی در دست نیست....دلم خواست یه مطلبه همینجوری آپ کنم.... همچنان شیره که از سینه من هدر میره ولی بعد از این همه روز خیاله خشک شدن نداره!!!! لابد میخواد تا میتونه منو عذاب بده.....چیزی که هست، با صحبتای عزیزای دلم،دوستای خوبم الالخصوص پیغامه طولانیه مانلی مهربون آرومتر شدم و دیگه خبری از بغض و ناراحتی نیست....ممنونتونم خانم خوشگلا...یه نقطه مثبت قطع شیر دهیه طبیعی!!!   گرفتنه رژیمه.....مامانی از وقتی شیر نداده یه رژیمه کوچولو گرفته و با چهار کیلو کاهشه وزن در دو هفته 59 کیلو در خدمتتونم البته...
15 شهريور 1393

پروژه نا تمام

سلام ناراحتم ....قد دنیا ناراحتم...... . همش منم و ناراحتی....ببخشید منو......................................................... . یادم میاد روزای اول رو.....تا سه چهار روز شیر تو سینه نداشتم که به بچم بدم، تا دو روزه اول آرمان گشنش بود و کسی بهم نمیگفت بابا بچه اگه تا صبح بیداره یا گریه میکنه و همش با دهنش دنباله سینه است پس گشنشه. همش زیر سینه بود ولی باز گردنش میچرخید و همش ناله میکرد...... (تو پرانتز توضیح بدم: از اول مشکلی تو گرفتنه سینم نداشت و کلا با ولع شیر طلب میکرد....یکم اوایل بخاطر زخم شکمم و نفخ زیر سینم!!!! سختم بود که بهش شیر بدم ولی اوضاع روز به روز بهتر شد..... من هیچوقت خوابیدنی به آرمان شیر ندادم.......
10 شهريور 1393