آرمانآرمان، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره
رادمانرادمان، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

آرمان و رادمان الماس های زندگیم

عیدیه من !

سلام سلام صد تا سلام آقا پسرم، شما همینک سلام من رو از سال 1393 میشنوید... گوگولی مگولیه من عید امسال با تو بهترین عید عمرمه...خنده های تو عیدیه امسال منه قربونت برم... ولی پسرم تو یه ایراد خیییییلی بزرگ و بد داری اونم اینه که من هرچقدررررررررررررررررر شما رو میخورم و بوس میکنم سیر نمیشم !!! آخر سر میگم بچم گناه داره که بی خیالت میشم!!!خیلی بده ها!!!     تیریپ عیدت منو کووووووووووووووووشته..خخخخ البته یه کلاهم داریا...عاشقه اینم یه تیپ برات بزنیم با پاپیون...وووووی وووووی وووووی   این کلاهته که میگم....بووووووج     ...
4 فروردين 1393

و اما 3 ماهگی...

سلام پسرم عزیزم بالاخره 27 اسفند هم اومد و تو 3 ماهت شد (این مطالب سبز رنگ رو الان به متنی که قبلا آماده کردم اضافه میکنم....ساعت 10 صبح رفتیم بهداشت...دیگه پیش اون دکیه نمیریم، مرتیکه فقط دنبال پول بود ...یک خانمی بود تو همین بهداشت محلمون کلی مهربون و خشگل موشگل...برای خر خر بینیت رفتیم پیشش که کلی معاینت کرد و گفت چیزه مهمی نیست و صدا از بالا میاد یعنی از تو مماخت...بعدم وقتی هیکلتو دید گفت معلومه بچتون چاقه و اضافه وزن داره و مثل بچه های 5 ماهه میمونه نه 3 ماهه!!!!!!!!! وزنت که کرد بدون لباس 7 کیلو بودی. گفت باید تو 5 ماهگی دو برابر وزن تولدت میشدی نه الان......گریهههههههههههههه به بچم  رژیم داد! گفت دیگه فقط 2 ...
27 اسفند 1392

مامانیه خوشحال

سلام سلام صد تا سلام... من همینجا هم از خاله الهه مهربون هم از آرمان جونیم معذرت میخوام که تنبلی میکنم و وبلاگ رو آپ نمیکنم. یه دو قرنی هست مطلب نذاشتم (10 روزه  ) واسه همین کلی چیز میز باید یادم بیاد تا بگم. اول از همه مهترین خبر  :  آرماااااااااااان جونیییییییییی آرمان جونی .... الهی قربونه قد و هیکلت بشم من. پسر گلم یه هفته ای میشه که خواب شب یا دم صبحت به 5 یا 6 ساعت رسیدهههههههههههههههههههههههه....دست دست دست.... بالاخره مامانی رنگ آرامش رو به خودش دید...گلگم الان دقیقا یه هفته ای میشه که تو کااااااملا تغییر کردی. اصلا مردی شدی واسه خودت....دیگه گریه های وحشتناک نمیکنی دیگه اذیت نداری دیگه بی...
20 اسفند 1392

نینیه دیگه!

با سلام و عرض ادب مشروح اخبار بدین شرح است: شاخ شمشاد فعلا در حالت استقامت بیشتر بهش خوش میگذره!! یعنی چه جوری؟ یعنی دووووست دارم دلم میخواد 1 یا 2 شب بیدار شم تا 7 و 8 صبح نخوابم و الکی گریه کنم . ولی چی؟ بعدش خسته میشم دیگه تا ظهر دلم میخواد بخوابم تا شما هم خستگیتون دربره بعدم 2 ساعت یکبار بیدار میشم شیر میخورم جامو عوض میکنید خیلی شیک دوباره میخوابم ، کلا هم تو طول روز اذیت نمیکنم و چی بشه که دیگه یکم نق بزنم...ولی خب دیگه چیزی که هست فقط شبا دوست دارم اذیتتون کنم. دست خودم نیست، نینی ام دیگه ...لبخند بزنید   قیافه نینی    قیافه ما  خب میرسم به قسمت خوشمزه اخبار: الاااااااااااااااااااهییییی...
10 اسفند 1392

واکسن خر است ...

سلاااام جیگره من قربونت برم میدونی یعنی چی؟بلا گردونت شم الهی درد و بلات بخوره تو سرم. ای کاش اون دو تا آمپوله واکسن رو میشد به جای رونای نازنینه تو به تخم چشم من بزنند! دو روز پیش ساعت 6 عصر رفتیم واکسنتو پیشه دکترت زدیم...اول قدتو گرفت که 58 بودی بعد وزنتو که گفت ماشالله خیلی خوب با شیر خودتون وزن میگیره ( شده بودی 5600 خااالص) وقتی روی تخت خوابیدی و دکتر داشت سرنگ واکسنتو آماده میکرد دلم میخواست بغلت کنم و از مطب فرار کنیم آخه تازه درد ختنه بچم تموم شده حالا دوباره باید اذیت شه... وقتی دکتر سرنگ رو فرو کرد توی پاهات یه جیغی زدی که قلبم ریخت پایین، اصلا نفست رفت یه لحظه، سریع بغلت کردم و چسبوندمت به خودم...الهی بمیرم...اونجا...
29 بهمن 1392

شصت روز از اومدنت میگذره

سلام اصلا از احساسایی که این چند وقته دارم هیچی نمیگم که دعوا و سرزنشم نکنید. فقط یه شرح حال ساده مینویسم!!! آقا آرمان این روزا وقتی بیداری یه بند سر به گریه میزاریو خیییییییلی سخت آروم میشی   یه لحظه رو پاهای منی میگیم شاید گوش شیطون کر میخوای بخوابی...دوباره میری رو شونه بعد رو سر و کله بعد میشینیم دیری نمیگذره که دور خونه میچرخونیمت ...هی یه تکون هی دو تکون هی بتکون!!! اینوری بچرخون اونوری بگردون...بیار بالا بیار پایین....یعنی یه بساطیه...وحشتنااااااااک! به زور باید بهت شیر بدم چون دائم میخوای گریه کنی... رسما شبا نمیخوابی! ساعت 7 و 8 به زوووووور با کلی بدبختی وقتی دیگه منم هم پای تو گریه میکنم یکم دلت میسوزه و ب...
26 بهمن 1392

عشقم خندید، دلم ضعف رفت

سلام  با کلی عشق و شادی اومدم... آرمانم صبح 11 بهمن بالاخره به رومون خندید... واااای دست مادر درد نکنه انقدر تو این یه هفته باهاش بازی کرد که بالاخره بچمو خندش انداخت. وقتی آقا آقون براش میکنیم یه خنده های جیگری میکنه که دل مامانی آب میشه. امروزم تو خواب با صدای بلند قهقهه زد منم اینور غش کردم واسه خودم....!!!!!!!! بخورمتتتتتتتتتتتتتتت ناناجمممممممممم  بدو بیا جلووووووو   عکسای 40 روزگیت که جا مونده بود   آرمااااااااااااااااااااان قربونه اون چاله چولت بشم....لپ گاز گازی.... اصلا پسر باس چال داشته باشه. پسری که چال نداشته باشه پسر نیست. ...
13 بهمن 1392