آرمانآرمان، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره
رادمانرادمان، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره

آرمان و رادمان الماس های زندگیم

شوخی با آرمان (قسمت دوم)

  سلام، باز من خبیث شدم     قبل از شروع بگم که آرمان سه روزه که میتونه بدون کمک وایسه....البته هیچ تعادلی نداره انگار که لبه پرتگاه وایساده، اما یک دقیقه ای میتونه خودشو کنترل کنه، بچم خیلی تلاش میکنه...عاشقشم...خیلی خیلی خوشحالم...به امید راه افتادنت عزیز دلممممم..... گفتم یه پست بفرستم شاد شیم... lets gooooo   خوب میتونیم شروع کنیم...   اوووووووووووفففففففففف عجب دافی                                         قربونه قیافت برم   ...
20 اسفند 1393

رقاص دلبر!!!

      سامولوک علیک   خوشگلم دلم واسه آپ وبلاگت تنگ شده بود....به جز یه مریضی که با تب همراه بود و یکم اذیت شدی اتفاقه ناخوشایند دیگه ای نیفتاده خدا رو شکر....تو این مدت باهم تولد سام یکساله رفتیم...تولد منو جشن گرفتیم...دور همیای باحال داشتیم و کلی با بچه های دیگه دوست شدی . حالا میخوام یکم از فندق بازیات بگم دلبرکم تا جیگرم حال بیاد.                                                                           ...
14 اسفند 1393

شادم

سلام اصلا روحیه ام عوض شده این دو سه روزه با اجازتون آخر هفته یعنی 16 بهمن تولدمه ( مطلب برای هفته قبل هست.) دومین تولدی که آرمان هم کنارمه... حالا بذار قضیه ی شادم رو بگم : دو سه روزه که آرمان رو پا نمیخوابه و من خودمو میزنم به خواب که مثلا آرمانم بخوابه...یه چراغ خواب کم نور هم تو اتاق روشن میذارم و بقیه جاهارو خاموش میکنم و خونه هم در سکوت کامله. آرمان اول چهار دست پا اینور اونور میره و بعد میاد خودشو میچسبونه به من دست میکشه رو صورتم یا با موهام بازی میکنه یعنی نمیییییییدونید من چه کیفی میکنم هی مثلا میخواد منو بیدار کنه و تکونم میده....منم چشام نیمه باز نگاش میکنم... رو کله ام میخوابه بعد میاد رو کمرم.....
14 بهمن 1393

عکسای تولد رسید

  سلام   بعد از یک ماه امروز وبلاگ حالش خوب بود و عکسا رو تند تند آپ کردم.... تولد شازده آرمان با تم جغد برگزار شد (البته من به شوم بودن جغد اعتقاد ندارم و این خرافه فقط مختص ایرانیاست چون تو کشورای دیگه جغد رو نحس نمیدونند، اما نمیدونم چرا مامانه زنداییم درست تو همین روز به دیدار حق شتافت!!!!!!!!) تمامه اون عروسک پارچه ایا و جغدای مقوایی و تم کار دست خود اینجانبم بود. امیدوارم که مقبول افتد. ماشالله یکی دوتا هنر ندارم که خییییییییییلی خانومم....خییییییییییییییییییییییلی تمامه 40 تا بادکنک رو یه تنه باد کردم...باباییهم زحمت نصب رو کشید. ریسه و بقیه مخلفات هم از بازار خریداری ...
12 بهمن 1393

13 ماهگی

    سلام سلام  آقا پسر خوب الان خوابیده و مامانی یکم تونست بیاد بشینه و نگاهی به وبلاگ بندازه... 13 ماهگیت دیروز تموم شد و شازدم این ماه با عدد نحسش رو پشت سر گذاشت.... رفتی تو 14 ماهگی و دیگه آقا شدی واسه خودت... اینروزا آوازه خوان شدی و صداهای مختلفه آشه ایشه دد ماما بابا ننننه نه بوووو و از این دست اصواته نامفهوم رو از خودت در وکنی!!! منم گاهی همراهیت میکنم و تو وقتی میبینی من از توام دیوونه ترم شوکه میشی و به من گوش میدی و بعدم از ذوقه اینکه وااااای مامانم چقدر خوش صداست میای سرتو میچسبونی به من که بغلت کنم ولی خوب من آدم الکی هرتکی ای نیستم....کاااااار دارم میفهمی؟ باید برم به غذام برسم بغل...
28 دی 1393

12 ماهگی

  پسرم بخاطر مشکلات آپ رغبت نمیکنم پست بفرستم....عکسای تولدت نمیاد یه جشن گرفتیم که تمام عزیزامون کنارمون بودند....به فاصله یک هفته تولد پارمیسم رفتیم و اونجا هم حسابی بهمون خوش گذشت فعلا کرکره تولدا پایین کشیده شده تا ببینم نوبت مهسا که بشه بازم بخور بخور داریم یا نه.... توی جشن تولدت متاسفانه سر شام خبر مرگ مادره زنداییه خودم رو بهمون دادند اینکه جلو مهمونا و زنداییه حاملم خودمونو کنترل کنیم و گریه نکنیم خیلی سخت بود، با یه بهونه واهی که زندایی متوجه قضایا نشه شبونه راهیه اصفهان شدیم و فرداش تشییع جنازه بود...روزای خیلی سختی بود و بدتر از همه ی این قضایا اینکه امروز زنداییم بچشو سقط کرد...متاسفانه فرشته ی تو دلش طاقت این مصیبتهای...
21 دی 1393

اولین آتلیه ی شازده

سلااااام                                                                با کماله تعجب همانطور که مستحضرید عکسارو بدونه مشکل آپ کردم! سایز 21 در 14 با رزولیشنه 72 راهه طلائیشه....البته شایدم امروز نینی وبلاگ سر حاله که دست رد بی سینم نزده... آرمانو وقتی یازده ماه و یک هفتش بود اتلیه بردیم... خیلی روز سختی بود و آرمان اصلا همکاری نکرد از بس که بد اخلاق بود و وسایله صحنه رو پرت میکرد!!                      ...
16 دی 1393

ماه یازدهم

سلام این پست جامونده ماه یازدهمه همین چند تادونه رو تونستم آپ کنم تو ماهه یازدهم آرمان بدونه کمک نشست و این عکس اولین حرکتشه           این پسر دوستم مژگانه...اسمش صدراست و من بعد دوسال رفته بودم دیدنه دوستم....     این محرم رو با پسرم گذروندم و رفتیم بیرون و آقا آرمان کلی کیف کرد     براش شیر نذر کرده بودم و خودشم نوش جون کرد       اینجا هم پسرم مریض بود ولی همچنان خوش اخلاق....سرفه های خشک داشت و از گلوش صدا بیرون نمیومد....روزای بدی بود.     ...
15 دی 1393

فردا بدنیا میای عزیزکه دلبرکمممممم

 سلام  فردا ساعت 6 و نیم باید بیدار شم تا ساعت 8 بیمارستان باشم....سراپاشورم امشب تو این چند وقت فقط تو پارسال زندگی میکنم....پارسال همچین شبی خوابم نمیبرد تا 4 صبح بیدار بودم و دعا میکردم فردا همه چی خوب پیش بره.... این چند وقته همش تو این فکر بودم که واسه تولدت چی بنویسم....ولی درست مثل پارسال شدم....زبونم قفل شده.... یعنی یکسال گذشت؟ باورم نمیشه....خیلی زود گذشت.... سختترین سال عمرم بود....نگهداری از تو اون اوایل بیشتر شبیه کابوس بود حتی دیدنه آینده روشن برام بی معنی بود اما روزا گذشت و گذشت و تو بهتر و بهتر شدی....خوشگلتر مهربونتر خندونتر عزیزتر و عزیزتر و عزییییییییییزتر.... همش انگار بیشتر از قبل دوست دارم....
27 آذر 1393