قرارمون شد چهارشنبه...
سلام سلام پسر تپل مپله خودم...
دیروز جمعه بود صبح بابایی اومد بیدارم کرد و یه خبره بد داد! بهم گفت دکی زنگ زده قراره عملو انداخته 4شنبه،یعنی دلم میخواست میزدم منفجرش میکردم!!!
![]()
مامانی اگه بدونی چقدر بهم ریختم اما بخاطر اینکه یوقت تو توی دلم ناراحن نشی خودمو جمع و جور کردم! قربونت بشم ببین نمیذارند من و تو همدیگرو ببینیم، تازشم خاله هم خییییلی ناراحت شد!!! ای داد و بیداد.... 
حالا پسرکم فقط 4 روز تا اومدنت مونده...دل توی دل من و بابایی نیست.دیگه همه جا رنگ و بوی تازه ای گرفته معلومه که یه مسافر کوچولو میخواد بیاد حتی تو کاور فیسبوک و پستای من و خاله!!!

آرمانم ساک بیمارستانتو یه هفته است آماده کردم، وقتی نگاش میکنم قند تو دلم آب میشه، آخه اون جوراباتو ببین میزنم لهت میکنماااا، کلاهشوووو...جون دلم تمام کس و کارم 

آرمان اینم برات گرفتیم واااااای فشارم میفته بدنه کوچولوتو توش تصور میکنم...

یعنی اصلا کسی هست که اونو از تو بیشتر دوست داشته باشم؟! عمرا !
تو با اومدنت وجود مامان رو پر از عشق و محبت کردی...هیچوقت اینطوری نبودم هیچوقت انقدر امید به زندگی نداشتم هیچوقت.....
![]()
آرمانی من آرزوم بود بتونم بدونه ترس به یکی عشق بدم بهش محبت کنم اون به من وابسته باشه، خدا تورو بهم داد و عشق مادری رو تو دلم کاشت.خدایاااااااااا شکرت...

این نقاشیها هم بدون شرح اند !!!



قرارمون شد چهارشنبه...
